تبلیغات
شاید - دوستی
شاید
در شهری که خورشید را به قیمت شمعی نمی خرند، پروانه شدن یعنی تباهی!
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
این داستان را برای دوستانم مینویسم که روزی با من بودن ولی حالا


درکشور ما شاهی بود برای سرگرمی خود بازی ساخت که دو نفر بر روی سنگ ترازو روند و هر کس که وزنش کمتر بود کشته میشد از بخت بدم من . من و دوستم روبروی هم افتادیم .من برای اینکه دوستم زنده بماند ده روز غذا نخوردم . روز مسابقه من خودم را سبک گرفتم غافل ازین که دوستم به پای خود وزنه بسته بود ؟؟؟ 

دوستی ما آدما مثل این داستان نه بیشتر از این دعا می کنم که فقط با خدا دوست باشید که هیچ وقت تنها نمیزار ما را
......




نوع مطلب : شاید، دلنوشته، 
برچسب ها : شاید،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 18 اسفند 1391
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی